در سوگ فرشید :
قاصدک ها رفتند میدانی چرا؟ خبر بیاورند رفتنت دروغ بود .... اما نتوانستند برگردند
چون اگر برمیگشتند حرفی برای گفتن نداشتند اصلا از اول که میخواستند برای خبر
پرواز کنند بانگرانی و سر های پایین رفتند باهمدیگر زمزمه میکردند جواب چه بیاوریم؟
گذشت سال ها و سفره بی سین تو برای ما تبریکی ندارد شبی لایتناهی بدون صبح
غمناک با سوز وحشتناک بی افتاب هرچه راه میروم برای گرم شدن به هیچ کافه ای
نمی رسم و هرچه نگاه میکنم زوزه شغال و کفتار وسیاهی وجشت اور و متنفر کننده و
ظلمات است .
در این ظلمات کاکتوس و خار هم میشکنند و گلدان ویران میشود هر چه هست سوز
نابودی است ....
کاش این ظلمت با طلوع دلنشین همه خستگی هایمان را میبرد .
کاش میشد در این سیاهی شقایقی کاشت .
کاش می شد در این سوز سرود زیبایی زمزمه کرد ....
کاش .....
میگویند اتفاقات هدیه روزگارند پس ای روزگار برایت سیاهی بدتر از زغال ارزو میکنم
در استانه سال جدید باز هم بدون فرشید هستم . یادش همیشه در جای جای
سفره هفت سین است .
یادجوانمردی و لبخندهایش بمن نیرو میدهد ای کاش بود و میدید که بی او ...
همیشه یادت در دل ما روشن است .
روحت شاد و یادت گرامی
برچسب:
نویسنده: محمد سلیمانی